سلف سرویسی به نام زندگی

سلف سرویسی به نام زندگی

داستانی در مورداولین دیدار«امت فاکس»،نویسنده و فیلسوف معاصر،از رستوران سلف سرویس؛هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان،هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.


اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقاب های پراز غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.


وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد.حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»


مرد با تعجب پرسید:«ولی اینجا سلف سرویس است.»


سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود،اشاره کرد و ادامه داد:«به آنجا بروید،یک سینی بردارید و هرچه می خواهید،انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا  بنشینید و آن را میل کنید!»


امت فاکس،که قدری احساس حماقت می کرد،دستورات مرد را پی گرفت.


اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که....


زندگی هم در حکم یک سلف سرویس است!هم نوع رخداد،فرصت،موقعیت،شادی،سرور و غم در برابر ما قرار دارد...


در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟


که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم٬برگزینیم!

عشق واقعی!

عشق واقعی!

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است!


شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند).این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دیدکه میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد!


وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرداین میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!چه اتفاقی افتاده؟


مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!


در یک قسمت تاریک بدون حرکت٬چنین چیزی امکان ندارد و غیرقابل تصور است!!


متحیر از این مسئله٬کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟


همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولک دیگری با غذایی در دهانش ظاهر شد!


مرد شدیدا منقلب شد...


ده سال مراقبت!!!چه عشقی!چه عشق قشنگی!


 


اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق این بزرگی داشته باشد٬پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم...


اگر سعی کنی...

ایجاد یک تغییر!

ایجاد یک تغییر!
مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود٬همانطوری که راه می رفت شخص دیگری را مشاهده کرد٬همانطوری که به وی نزدیک می شد٬متوجه شد که او به طور مداوم خم شده٬چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب می کند.

مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید:"عصر به خیر رفیق٬چکار می کنی؟"

شخص پاسخ داد:"اکنون هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی٬در ساحل به جا مانده اند٬اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد٬خوب من دارم آن ها را به داخل آب می اندازم."

مرد به او گفت:"اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده اند٬تو نخواهی توانست به همه آن ها برسی٬آن ها بسیار زیادند٬این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل بالا و پایین این منطقه رخ می دهد٬امکان ندارد که بتوانی تغییری ایجاد کنی."

آن شخص لبخند زده٬خم شد و ستاره دیگری را برداشت و همانطوری که آن را به میان اقیانوس پرت می کرد پاسخ داد:"برای این یکی تغییری ایجاد شد."

نتیجه:

شما ممکن است احساس نمایید که در دنیای امروز نمی توانید تغییری ایجاد کنید٬اما کافی است که هنگامی که هنگام آن فرا رسید٬تنها در یک زندگی تغییری ایجاد نمایید!...

خدایا شکر

خدایا شکر

روزی مردی خوابی عجیبی دید!


دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.هنگام ورود٬دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند٬باز می کنند و داخل جعبه می گذارند.


مرد از فرشته پرسید:شما چه کار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد٬گفت:این جا بخش دریافت است و ما دعاها را و در خواست های مردم از خداوند ر٬اتحویل می گیریم.


.


.


مرد کمی جلوتر رفت٬باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.


.


.


مرد پرسید:شماها چه کار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است٬ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.


مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.


مرد با تعجب پرسید:شما بیکارید؟


فرشته جواب داد:این جا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده٬باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.


مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟


فرشته پاسخ داد:بسیار ساده٬فقط کافیست بگویند:


«خدایا شکر»


 


عشق و سپاس گزاری می تواند اعجاز کند و دریاها را از هم بشکافاند و کوه ها را حرکت دهد و بیماری ها را شفا دهد.


دکتر جان مارتینی     

زور نزن،فکر کن!

زور نزن،فکر کن!

مرد قوی هیکل٬در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.


روز اول٬ ۱۸ درخت برید.رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد٬ولی۱۵ درخت برید.


روز سوم بیشتر کار کرد٬اما فقط ۱۰ درخت برید٬به نظرش آمد که ضعیف شده است.


پیش رئیسش رفت٬عذر حواست و گفت:


"نمی دانم چرا هرچه بیشتر تلاش میکنم٬درخت کمتری میبرم!"


رئیسش پرسید:


"آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟"


او گفت:


"برای این کار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!"


 


نتیجه:


برای اینکه در دنیای رقابتی امروز٬همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی٬باید برای به روز کردن خودت٬وقت بذاری!وگرنه . . .

آقای تختی

آقای تختی

یکی از بهترین و قابل توجه ترین،کشتی های غلامرضا تختی با<<پتکوف سیراکف>>قهرمان نامدار بلغارستانی برگزار شد.


 


هر دو به دور نهایی رسیده بودند.شگرد سیراکف٬«بارانداز»سریع و بسیار فنی بود.کشتی که شروع شد٬تختی یک بار زیر گرفت و سیراکف را خاک کرد و پای او را در«سگک»خود گیر انداخت.سیراکف روی سگک مقاوت کرد و کشتی«سرپا»اعلان شد.غلامرضا«زیر»گرفت واو را خاک کرد و باز پای او را در سگک خود تحت فشار قرار داد.


دقیقه سوم کشتی بود.فشار سگک موجب ناراحتی شدید فشار پای سیراکف شد.او با دست به پایش اشاره کرد.تختی که متوجه ناراحتی او شده بود٬سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد.فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟


سیراکف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید٬منتظر داور نشد و دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد.


 


زنده باد تختی و مرام و مردانگی بی نظیرش


«روحش شاد و یادش گرامیم»  

دل داشته باش ...

دل داشته باش ...

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.


چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود٬تصمیم گرفت برای گذران وقت٬کتابی خریداری کند.همراه کتاب٬یک بسته بیسکویت هم خرید.


او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.


وقتی که او نخستین بیسکویت را یه دندان گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد.او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.


پیش خود فکر کرد:«بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد.»


ولی این ماجرا تکرار شد.هر بار که او بیسکویت بر می داشت٬آن مرد هم همین کار را می کرد.این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود٬پیش خود فکر کرد:«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»


مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.


این دیگه خیلی پررویی می خواست!او حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.


آن زن کتابش را بست٬چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.


وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست٬دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست٬باز نشده و دست نخورده!


خیلی شرمنده شد!!از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود٬بدون آنکه عصبانی و بر آشفته شده باشد...


 


نتیجه گیری این داستان خاص را می گذارم به عهده خودتان!

وفای عشق!

وفای عشق!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:


«باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بذنت آسیب ندیده»


 


پیرمرد غمگین شد٬گفت عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست.


پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.


پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.


پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم٬او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد!


پرستار با حیرت گفت:وقتی نمی داند شما چه کسی هستید٬چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته٬به آرامی گفت:


                                                       اما من که می دانم او چه کسی است ...

شرط استخدام

شرط استخدام

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت.بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت!


پرسش این بود:


شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید٬سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:


یک پیرزن که در حال مرگ است.یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است و یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.


شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید.کدام را انتخاب خواهید کرد؟دلیل خود را شرح دهید.پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!


قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:


پیرزن در حال مرگ است٬شما باید ابتدا او را نجات دهید.هرچند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.


شما باید پزشک را سوار کنید٬زیرا قبلا جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید.اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.


شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید٬زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.


.


.


از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند٬شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد!او نوشته بود:(سوییچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانیم.)

بیس بال در بهشت

بیس بال در بهشت

مو و سام٬سالیان سال با هم دوست بودند.سام در بستر مرگ افتاده بود و مو برای عیادت و دیدنش پیش او رفته بود.


- سام!می دونی که در طول زندگی٬من و تو بیس بال را خیلی دوست داشتیم٬یه لطفی در حق من میکنی رفیق؟وقتی رفتی بهشت٬به من بگو اونجا هم بیس بال بازی می کنند؟


- مو!من و تو سالیان طولانی دوستان خوبی برای هم بودیم٬این درخواست تو را حتما انجام می دم.


سام مرد ...


چندین شب است که از مرگ او می گذرد.مو خوابیده است٬صدایی از دور می شنود که گویی او را خطاب می کند!مو ناگهان بلند می شود:


- کیه؟؟


- منم سام!


- یعنی چی؟سام مرده!


- دارم بهت میگم من سام هستم!


- اِ...اِ...تویی؟کجایی؟


- من تو بهشتم٬اومدم بت بگم دوتا خبر برات دارم!یکی خوب و یکی بد!


- اول خبر خوبه رو بگو.


- خبر خوب اینه که تو بهست بیس بال هست.


- جدی میگی؟!پس عالیه٬حالا خبر بد چیه؟؟


- تو سه شنبه تو تیم هستی!!

دوستت دارم!

دوستت دارم!

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند ...



آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند ...


زن جوان:یواش تر برو من می ترسم!


مرد جوان:نه٬اینجوری خیلی بهتره!


زن جوان:خواهش می کنم٬من خیلی میترسم!


مرد جوان:خوب٬اما اول باید بگی دوستم داری ...


زن جوان:دوستت دارم٬حالا میشه یواشتر برونی ...


مرد جوان:مرا محکم بگیر ...


زن جوان:خوب٬حالا میشه یواشتر برونی؟


مرد جوان:باشه٬به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری٬آخه نمی تونم راحت برونم٬اذیتم میکنه.


روز بعد روزنامه ها نوشتند:


((برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.))


.


.


.


در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکت رخ داد٬یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...


 


مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود٬پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...

پاسخ آلبرت انیشتین به خواستگارش!

پاسخ آلبرت انیشتین به خواستگارش!
می گویند"مریلین مونرو"یک وقتی نامه ای نوشت به"آلبرت انیشتن"که:


فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند!

آقای"انیشتین"هم نوشت:

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم!واقعا هم که چه غوغایی می شود!ولی این یک روی سکه است.فکرش را بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

+

هوشمندانه احمق باشید!

هوشمندانه احمق باشید!

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی،حماقت او دست می انداختند.دو سکه(یکی طلا و دیگری نقره)به او نشان می دادند؛اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد! این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز،گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد...در گوشه میدان به سراغشرفت و گفت:هر وقت دوسکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار!این جوری هم پول بیشتری گیرت میاد و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست.اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا به حال با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!


نتیجه:


 اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند....

صورتحساب

صورتحساب

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.



مادر که در حال آشپزی بود٬دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.او نوشته بود:


صورتحساب!!!!


کوتاه کردن چمن باغچه:۵۰۰۰تومان


مراقبت از برادر کوچکم:۲۰۰۰تومان


نمره ریاضی خوبی که گرفتم:۳۰۰۰تومان


بیرون بردن زباله:۱۰۰۰تومان


جمع بدهی شما به من:۱۲۰۰۰تومان!


مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد٬چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:


بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی٬هیچ.


بابت شب هایی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم٬هیچ.


بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی٬هیچ.


بابت غذا٬نظافت تو٬اسباب بازی هایت٬هیچ.


و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که .... :هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.


وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند٬چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به مادرش نگاه می کرد.گفت:


مامان ... دوستت دارم


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:


قبلا بطور کامل پرداخت شده!!!


نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

نامـه ای عاشـقانه از دکتـر علی شریـعتی

ادامه نوشته

پشت هر کوه بلند....

پشت هر کوه بلند" سبزه زاریست پر از یاد خدا....

و در آن باغ کسی میخواند " که خدا هست " دگر غصه چرا؟ 

و خدایی که در این نزدیکیست.......



داستان شریک  

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ... 


كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .


نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟


برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .


سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.


برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !


هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟


در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.


نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....

یه داستان جالب و آموزنده

می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،

 

حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.


سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید

 

و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:

 

اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.

 

مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.



 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.


كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:

 

با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.

 

هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..


 

مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.

 

وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.


 

 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.


مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.


پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟


مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.

 

آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..


پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟


مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..


پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..


مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..


پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..


مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..


پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..


مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:

 

اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..


پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.

 

 در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.

 

 مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.

 

چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.


مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.

 

به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.


 


از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند،

 

اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،

 

می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است.

سنگتراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.


یادمان باشدهر پس مانده اي که‌ زمین می اندازیم ، قامت یک نفر را خم میکند...

اي كه از عشق علي دم ميزني          بر يتيمان علي سر ميزني  

دوباره کاروان به کربلا آمد...

دوباره کاروان به کربلا آمد...


بدون حسین ... اما به دنبال حسین ...


بدون علمدارو علم ...


دیگر صدای گریه ی علی اصغر شنیده نمی شود ...


زینب جان ...


آمده ای... اما شرمنده ...


شرمنده از اینکه امانتدار خوبی برای فرزندان حسین نبودی ....


آمده ای ... اما کمر خمیده ...


با دلی خسته ...


آمده ای .... اما برای فاتحه ای و بس ...


بگرد ...


آنقدر در زمین کربلا بگرد تا پیدا کنی ...


قنداقه ی اصغرت را ...


گوشواره ی رقیه ات را ...


خیمه های سوخته را ...


تن های بدون سر را ...


اما در این مدت که نبودی قوم بنی اسد همه چیز را در خاک مدفون کردند ...


وتویی و تنها قبر برادرت ...


اکنون فقط صدای رباب شنیده می شود که بر سر قبر پسر کوچکش می گرید ...


صدای آهت را می شنوم ...


افسوس می خوری که چه مظلومانه برادرت را به خاک سپردند و تو اولین زائرش نبودی ....


چهل روز گذشت. اما چهل سال دیگر چهارصد سال،... هم بگذرد، صدای «هل من ناصر» تو بی‏جواب نخواهد ماند


جملات زیبا از دکتر علی شریعتی در مورد امام حسین (ع) و واقعه کربلا به مناسبت اربعین حسینی

جملات دکتر شریعتی در مورد امام حسین



حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

*

*

“… در عجب‌ام از مردمی که،

خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند،

و بر حسین‌ی می‌گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد…”

*

*


حسین, کسی است که به آزادی روح داده و به «بعضی ها» نان.


ادامه نوشته

دلخوشی هایی که ای کاش برای همیشه باهامون میموند.. ای کاش( 1+3 )

روزی روزگاری بود یه کلاسی بود تو وضعیتی که هیچ بشری از اینکه این رشته رو ادامه بدیم  باهامون همراه نبود یا به اعتقاد بعضی از افراد کادر اجرایی تجربی کلاسی برای کسایی بود که ضعف تو درسی داشتن یا...

نمیدونم... شاید دست تقدیر بود که ما چند نفر زمینو زمانی که مخالف ما بودن رو به شکلی قانع کردیم که بشینیم تو کلاس قاطی تجربی های با معرفت 

گذشتو گذشت تا پیش دانشگاهی وسطای راه خیلیا کنار کشیدنو عهد شکستن یا ازاین دبیرستان رفتن .

محمد احسان امامی و علی حکمی و محسن میرخانی  از بهترین و با معرفت ترین های کلاس بودند که خدارو شاکرم که من رو با این افراد آشنا کردو شدیم رفیق شفیق هم .

تو کلاس گروهی بودیم به نام 3+1 که حتی بچه های کلاس به این رفاقت ما غبطه میخوردن 

خدایا شکرت به خاطر این رفقا 

یا علی مدد علی ضیایی

داستان خواب آیه الله اراکی درباره امیرکبیر

داستان خواب آیه الله اراکی درباره امیرکبیر و شفاعتش نزد امام حسین :

آیت الله اراکی فرمود:

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت .


پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟


با لبخند گفت خیر.


سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟


گفت: نه


با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟


جواب داد: هدیه مولایم حسین است!


گفتم چطور؟


با اشک گفت:


آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.


آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:


به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.